خرید بک لینک
چندروزیه منتظر خبرای خوبم . روز پنج شنبه و جمعه کلا با. بابایی و بقیه بودم خیلی خوب بود . روحیم بعد از اون استرس لعنتی خوب خوب شد. بابایی رو کمتر میبینم یه کم از این بابت ناراحتم. دلم تنگه خیلی تنگ. نمیدونم حس اون چیه .راسته یا دروغه حرفاش . اما من واقعا دلتنگم . واقعا دارم میمیرم از این دوری . اگه پنج شنبه نمیدیدمش دق میکردم . رفتیم باغ خیلی خوب بود وقتی همه بیرون بودن یهو که حواسم نبود اومد تو اتاق کنارمو بعد رفت تا یک ساعت به اون حرکتی که کرد فکر میکردم رو لبم لبخند بود. امروز صبح هم نتونستم باهاش در ارتباط باشم تا اینکه عصری بهم زنگ زد حالمو خوب کرد. چقدر درد و دل کردم باهاش . چقدر خوبه که هستی حرفامو گوش میدی و تایید میکنی . خدا کنه فردا همه چیز درست بشه تا بتونیم اسباب کشی کنیم بریم جای دیگه . دلم از این اتفاقات جدیدی که افتاد گرفته . خیلی اذیت میشم خیلی . همه چیز به فردا بستگی داره. خدایا فردا کابووس نشه واسم .

بابایی بدجنس دلم تنگه واسه نگاهت . دستات . عطرت و....

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۶ساعت ۱۱:۳۴ ب.ظ  توسط سولماز3838 |

برچسب: نویسنده: بهار رستمیان تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 19:31

صفحه بندی